محمدرضا تاجیک در آیینه شعر

سیاهی شعرم
در سپیدی کاغذ رؤیاهایم
خاکستری شد.
اکنون
در خود نشسته‌ام
شاید
نقاش خیال
َدر تهی نگاهم
دیگر بار
ره نشانه‌ای نقاشی کند.
***
مرغ تعلیق نگاهم
در آسمان خاکستری جان و تنم
پر کشید و رفت
در وحشت از ویرانه‌های احساسم.
***
کلام، از معنا برون ست
و من چه بیهوده در حوض نقاشی فسرده تنش
رنگ رهایی می‌ریزم،
با مدادی که پر از قفس است.
***
رهایی را دیدم
غنچه لبان
ابروکمان
رخ پریان
عشوه کنان
یوهوکنان
می‌آمد
در پسش نازنین انبوهی
پای کوبان، دست‌افشان
با صدای زیروبم
می‌خواندند
یا مرگ یا رهایی.
***
بسان شقایقان پریشنده در نسیم
با نسیم هر نغمه رهایی
پر پروازم
پرپر شد.
***
شعرم سیاه ست
اما سیاه زیباست.
و چه کریمانه
در حوض نقاشی تنش
سیاهه‌ی نگاهم را
رنگ دیگر می‌کند.
***
جاده‌ای دیدم
نغمه‌خوان و خرامان می‌رفت
به کجا؟
ندانستم، نپرسیدم
چه می‌خواند؟
ندانستم، نپرسیدم.
با رفتنش،
رفتن شدم.
رفت، رفتم
ایستاد، ایستادم
برگشت، برگشتم.
ندانستم، نپرسیدم
این حالت چه حالست
وین کجایت کجاست.
می‌رفتم
و گاه در سراشیبی جاده،
جلوتر می‌دویدم.
***
در نابهنگام روزی شب،
جاده را دیدم
عریان،
در آغوش دره‌ای مست،
با چشمانی خمار
نگاهم می‌کرد،
و زیر لب
می‌گفت، های
ای آدمک
زیر پایت پر از خالیست.
جاده، هیچ
فریب رهایی ست.
***
در زمستانی بس ناجوانمردانه سرد
موجی در اوج
که تازه از قفس تن دریا رها شده بود
یخ زد و
مرد.
***
مدادهای رنگی خیالم را تراشیدم
آسمان سیاه نگاهم را
رنگ بی‌رنگی کردم.
شاید
پرستوی رهایی
به آشیانه برگردد باز.
***
تندباد سرد زمستانی
چراغ‌های ماه را خاموش کرد
تا کسی نبیند
پرنده‌ی رهایی
چه غریبانه
در کنج قفس
می‌میرد.
***
مرداب مرد
اما درخت بید خشک
دیگر
تصویری از خود سبزش
بر دیوار خاطره
نداشت.
***
در باغ پاییزی نگاهم
درختی
چشم‌به‌راه بهار نبود.
برگ‌های زرد و پژمرده
همچو آن ماهی کوچک در تور
گاه می‌کردند
رقص مرگ
گاه خش‌خشی ناجور
و می‌دانستند
درختان
در سوز و ساز باد
مرگشان را
خواهند سرود.

 

لینک کوتاه: http://www.setaresobh.ir/fa/main/detail/79866/

ارسال دیدگاه شما

روزنامه در یک نگاه
ویژه نامه

محمدرضا تاجیک در آیینه شعر

سیاهی شعرم
در سپیدی کاغذ رؤیاهایم
خاکستری شد.
اکنون
در خود نشسته‌ام
شاید
نقاش خیال
َدر تهی نگاهم
دیگر بار
ره نشانه‌ای نقاشی کند.
***
مرغ تعلیق نگاهم
در آسمان خاکستری جان و تنم
پر کشید و رفت
در وحشت از ویرانه‌های احساسم.
***
کلام، از معنا برون ست
و من چه بیهوده در حوض نقاشی فسرده تنش
رنگ رهایی می‌ریزم،
با مدادی که پر از قفس است.
***
رهایی را دیدم
غنچه لبان
ابروکمان
رخ پریان
عشوه کنان
یوهوکنان
می‌آمد
در پسش نازنین انبوهی
پای کوبان، دست‌افشان
با صدای زیروبم
می‌خواندند
یا مرگ یا رهایی.
***
بسان شقایقان پریشنده در نسیم
با نسیم هر نغمه رهایی
پر پروازم
پرپر شد.
***
شعرم سیاه ست
اما سیاه زیباست.
و چه کریمانه
در حوض نقاشی تنش
سیاهه‌ی نگاهم را
رنگ دیگر می‌کند.
***
جاده‌ای دیدم
نغمه‌خوان و خرامان می‌رفت
به کجا؟
ندانستم، نپرسیدم
چه می‌خواند؟
ندانستم، نپرسیدم.
با رفتنش،
رفتن شدم.
رفت، رفتم
ایستاد، ایستادم
برگشت، برگشتم.
ندانستم، نپرسیدم
این حالت چه حالست
وین کجایت کجاست.
می‌رفتم
و گاه در سراشیبی جاده،
جلوتر می‌دویدم.
***
در نابهنگام روزی شب،
جاده را دیدم
عریان،
در آغوش دره‌ای مست،
با چشمانی خمار
نگاهم می‌کرد،
و زیر لب
می‌گفت، های
ای آدمک
زیر پایت پر از خالیست.
جاده، هیچ
فریب رهایی ست.
***
در زمستانی بس ناجوانمردانه سرد
موجی در اوج
که تازه از قفس تن دریا رها شده بود
یخ زد و
مرد.
***
مدادهای رنگی خیالم را تراشیدم
آسمان سیاه نگاهم را
رنگ بی‌رنگی کردم.
شاید
پرستوی رهایی
به آشیانه برگردد باز.
***
تندباد سرد زمستانی
چراغ‌های ماه را خاموش کرد
تا کسی نبیند
پرنده‌ی رهایی
چه غریبانه
در کنج قفس
می‌میرد.
***
مرداب مرد
اما درخت بید خشک
دیگر
تصویری از خود سبزش
بر دیوار خاطره
نداشت.
***
در باغ پاییزی نگاهم
درختی
چشم‌به‌راه بهار نبود.
برگ‌های زرد و پژمرده
همچو آن ماهی کوچک در تور
گاه می‌کردند
رقص مرگ
گاه خش‌خشی ناجور
و می‌دانستند
درختان
در سوز و ساز باد
مرگشان را
خواهند سرود.

 

لینک کوتاه: http://www.setaresobh.ir/fa/main/detail/79866/

ارسال دیدگاه شما