دفترهای شعر او عبارتند از توفان خشم، شبهای شیراز، سیپاره، سپید نامه، جمعه سرخ، نسخه اقدم و گزیده اشعار .
در کنار این دو ویژگی، آنچه مظاهر مصفا را در جامعه ادبی معرفی میکند، صراحت و عافیتسوزی اوست. دانشجوی بااستعداد دانشگاه تهران که به علت علاقه به دکتر مصدق، نزدیک به یک دهه منتظرالدفاع شد و نتوانست از رساله دکتری خود دفاع کند، در دوره دبستان هم به علت پافشاری در قواعد املایی که فقط خودش آن را میپذیرفت، بارها تنبیه شد و در ادبخانه محبوس گردید، اما از عصیانش دست نکشید. در محیط کار و اداره نیز، داستان به همین منوال بود. با استخدام یک استاد برجسته که از گروه دیگری آمده بود مخالفت میکرد و در مقابل رئیس دانشگاه قرار میگرفت (صالحی، 1402: 138) و یا یکبار در اداره فرهنگ قم برای گرفتن بودجه، شهردار را در اتاقش حبس کرد (همان. 105) و همه اینها شخصیتی عجیب میآفرید که حداقل برای مردم عافیتطلب امروز عجیب، اما دوستداشتنی بود. خودش در این باره میگوید: «من در تمام عمرم، مرئوس بسیار بدی بودم یعنی هرگز با کسی که نسبت به من سمت ریاست و وزارت داشت، سازگار نبودم... و همیشه رؤسا از من ناراضی بودند» (همان. 117).
پس وقتی درباره مظاهر مصفا سخن میگوییم، با یک شخصیت سه بعدی طرف هستیم؛ پژوهشگر و استاد دانشگاه، شاعر، و فردی عصیانگر. در این یادداشت و به مناسبت سالمرگ ایشان، با نگاهی گذرا به گزیده اشعار دکتر مظاهر مصفا، حال و هوا و روزگار او را بررسی میکنیم.
***
بخشی از شعر هر شاعری بازتاب زندگی شخصی او و دیدگاه اجتماعیاش است. با این حال، این ویژگی به صورت مستقیم و گاه غیرمستقیم نمایان میگردد. در شعر مظاهر مصفا نیز نشانههایی از زندگی و خاطرات او در برخورد با دیگران دیده میشود؛ مانند اشاره شاعر به یک اتفاق و خاطره با شخصی معیّن:
یاد باد آن صباح شادی و شوق که ز مکتب مرا به در بردی
در جنوب و شمال گرداندی یا ز خاور به باختر بردی
با من از هر دری سخن راندی با تو از هر دری سخن راندم
از گذشته تو قصهها خواندی من از آینده قصهها خواندم (گزیده: 32)
با این حال در مواردی نیز، کلام منظوم مصفا به آشکاری و وضوح از یک خاطره و یک شخص نشان دارد. مانند منظومة حدیث عبا که درباره یک عبای نایینی است که آن را از دوستی به نام شریفی هدیه گرفته و با آن خاطراتی دارد (ر.ک. گزیده: 34).
در مصاحبه تاریخ شفاهی با مظاهر مصفا، ایشان به دبستان باقریه در قم اشاره میکند و توضیح میدهد که به علت حذف کردن واو معدوله در کلماتی مثل خواهر و خواب و... که تلاشی برای نگارش کلمات به صورت ملفوظ بود، بارها از معلم املا که مغازه قصابی هم داشته، ترکه انار خورده است و وقتی دستش تحمل ترکههای انار نداشته، او را در ادبخانه حبس کردهاند (صالحی، 1402: 37). این خاطرة تلخ به شعر او وارد میشود:
یادم آرد عذاب مکتب و درس روز در باقریّه، شب خانه
یادم آید که هفتهای یکبار میشدم بندی ادبخانه
خواهر و خواب و خویش و خواندن را وقت املا نوشتمی بی واو
در ادبخانه ماندمی بیصبر زخمة ترکه خوردمی بیتاو (گزیده: 37)
در همین مصاحبه، دکتر مظاهر مصفا از دوستی قدیمی خود با شهیدان مفتح و بهشتی در زمان ریاست فرهنگ قم سخن میگوید. با این حال تأکید میکند که پس از انقلاب و به منصب رسیدن این اشخاص، دیگر ارتباطی با آنها نداشته است (صالحی، 1402: 104). اما بعد از انقلاب و در زمان بازداشت دکتر پرویز ناتل خانلری به دکتر مفتح زنگ میزند و به دیدار او میرود تا برای نجات دادن دکتر خانلری از زندان و اعدام صحبت کند. دکتر مفتح از احتمال اعدام خانلری سخن میگوید و تأکید میکند که تا حد توان خود به او کمک خواهد کرد. مصفا اشاره میکند که نمیداند نقش دکتر مفتح در آزادی استاد خانلری چه مقدار بوده است (همان. 110). ماجرا را از زبان شاعر بخوانیم:
گفتم به شیخ شهر صباحی حکایتت تا باشدم مفتح بابی ز داوری
دستی به دست سود که استاد رفتنی است از جدّ و جهد بیثمر، آن به که بگذری (گزیده: 52)
در ایام جوانی، روزی در دیدار با دکتر پرویز ناتل خانلری (وزیر فرهنگ) از وضعیت حقالتدریس سالانهاش گله میکند. مقام وزارت، سربهسر او میگذارد. مصفا میگوید: «آقا در مملکتی که امثال [تیمور] بختیار صاحب همهجور قدرتی بودند و هستند، ما چطور باید درس بدهیم و پولمان را هم بخورند؟». خانلری به شوخی میگوید: «بله، در مملکتی که شعبان جعفری این همه بصیرت دارد، چقدر بد است که پول معلمی را بخورند!» (صالحی، 1402: 115). مصفا در شعر«در سوگ خانلری» به این خاطره اشاره میکند:
یاد آیدم ز دور جوانی که اوستاد آبی بر آتشم زد از نیکمحضری
شد دستگیر من به جوانمردی و شرف روزی که من ز جان و جوانی شدم بری
برداشتم حکایت بیداد پیش او خندید و گفت کیست که خیزد به یاوری...
گفتم ز هول و صدمت تیمور بختیار گفت از جلال و حرمت شعبان جعفری
او گرم نرمخویی و من داغ سرکشی من داغ تندخویی و او گرم خوگری (گزیده: 53)
نمیشود از مظاهر مصفا گفت و از هجویه او برای استاد بدیعالزمان فروزانفر چیزی نگفت. ماجرا از ظهور و سقوط دکتر مصدق شروع میشود که در زمان به قدرت رسیدن او، استاد فروزانفر به حمایت از مصدق میپردازد و اشعاری برایش میسراید. بعد از سقوط مصدق و خشمی که شاه بر فروزانفر میگیرد، ایشان تغییر رویه میدهد و شاه را مدح میکند. مدتی بعد در کلاس از مظاهر مصفا میخواهد که شعری بخواند و ایشان شعر معروف «یا مرگ یا مصدق» را میخواند:
ای شیر پای دربند، ای پیشوا مصدق ای بر سپاه شیران، فرمانروا مصدق
آزادگان به راهت، از جان خود گذشتند با خون خود نوشتند، یا مرگ یا مصدق
این شعر، خشم استاد را برمیانگیزاند. شاعر عافیت سوز هم بعد از مدتی، شعری در هجو فروزانفر میسراید که سبب میشود استاد نمره آن درس را نُه سال ابلاغ نکند. مظاهر مصفا بعدها از سرودن این هجونامه پشیمان شده و شعری در بیان ندامت خود میسراید. از آنجا که بنا بر وصیت دکتر مصفا، خواندن حتی ابیاتی از آن هجونامه هم جایز نیست، چند بیتی از شعر دوم را میآوریم:
آن خامه که بنوشت هجای تو شکستم وان دست که بد کرد بجای تو شکستم
آن شیشه که سرمایه مغروری من بود بردم به سر خویش و به پای تو شکستم
گر عهد تو بشکستن من بود، من امروز تا خلق بدانند وفای تو شکستم (گزیده: 115)
ماجرای خواندن این شعر در حضور فروزانفر به این ترتیب است که در دانشسرای عالی، شاعر به نزد استاد میرود: «بعد شعری که سروده بودم را روی میزش گذاشتم و دیدم که از زیر عینک گلولهگلوله اشک میریزد! من از دانشسرا بیرون رفتم چون تحمل نداشتم وی را در این حالت ببینم. الان هم یادم میآید متأثر میشوم و خودم را لعنت میکنم و میگویم که کار خوبی نکرده بودم» (صالحی، 1402: 79).
شعر مصفا، شعر زندگی اوست. تصنعی نیست. مصفا اشعاری نیز برای همسرش، دکتر امیربانو کریمی، سروده است. شعر زیر که در سالهای پیری و بیماری امیربانو سروده شده است، زیباییهای خاص خود را دارد.
دوشینه چون به قامت و رخسار دیدمش از بار درد سخت گرانبار دیدمش
پیر و پریدهرنگ و پریشان و دردمند زار و نزار و زرد و نگونسار دیدمش
عاری ز دلفریبی، بی ناز و دلبری خالی ز خواستار و خریدار دیدمش
شد آن که عندلیب به گفتار خواندمش رفت آن که کبک مست به رفتار دیدمش
دیدم دو دست کرده ستون کمر ز درد در زیر بار درد، خم و خوار دیدمش
بر قامت آیتی ز فروپاشی و زوال بر روی، رنگ یأس پدیدار دیدمش
در زیر دست و پای غم و رنج روزگار از دست رفته و شده از کار دیدمش
دیدم که دوست دارمش از جان و دل هنوز با آنکه خصمخوی و ستمکار دیدمش
دکتر مظاهر مصفا در آبان ماه سال 1398 بعد از تحمل یک دوره بیماری درگذشت.
منابع:
صالحی، پیمانه. (1402). شاعر مشتعل (مصاحبه تاریخ شفاهی با مظاهر مصفا). تهران: سازمان اسناد و کتابخانه ملی جمهوری اسلامی ایران.
مصفا، مظاهر. (1398). گزینه اشعار. تهران: مروارید.