اگر تفاهمنامه اسلامآباد فرو نپاشیده بود، اکنون ما در وضعیت بهتری از موضع قدرت قرار داشتیم؛ زیرا امتیازات ایران برای مذاکره در راستای تأمین منافع ملی ارزیابی میشد. اما اینک، با توجه به محاصرههای دریایی و هوایی و مالی، اقتصاد کشور ضربه دیده و ظرفیت اجرایی جمهوری اسلامی در توانمندی کنترل ساحلی کاهش یافته، زیرا عبور شناورها از بخش عمانی تنگه هرمز افزایش یافته است و بنا بر ادعای اکسیوس، به ۸۰ درصد زمان قبل از انسداد هرمز رسیده است.
گرچه ترامپ و اسکات بسنت معتقدند که فشار محاصره و تحریم جواب داده است، با وصف اینکه به اقتصاد کشور آسیب رسیده، ولی جمهوری اسلامی همچنان مقاومت میکند؛ تا زمانی که احساس کند ادامه مقاومت دیگر امکان چانهزنی را ندارد. البته این هم نمیتواند معیار تسلیم باشد؛ زیرا یک رژیم حتی ممکن است با فروپاشی اقتصادی روبهرو شود، زیرساختهایش آسیب ببینند، مردمش تحت فشار اقتصادی و امنیتی قرار گیرند، ولی همچنان جنگ را ادامه دهند. اگر حاکمان تصور کنند که سازش خطرناکتر از ادامه جنگ است، پس تحمل خسارت در برابر این گزینه که «کوتاه آمدن امروز ممکن است فردا اصل نظام را در معرض خطر قرار دهد»، رنگ میبازد.
جمهوری اسلامی هنوز محدودیت هستهای، بازرسیها، محدودیت موشکی، قطع ارتباط با نیروهای محور مقاومت و بازگشایی تنگه هرمز و، به بیانی دیگر، پذیرش نوعی عقبنشینی منطقهای و ترتیبات امنیتی جدید را نپذیرفته است. لذا ادعای ترامپ که فشار فزاینده تحریمها و محاصره دریایی جواب داده، درست نیست و زودهنگام است؛ شاید با استناد به این گزینه، موضع روشنتری در رابطه با پایان جنگ تا ۳ نوامبر اتخاذ کرده است.
آیا او ضربالاجلی را برای خود تعیین کرده یا برای جمهوری اسلامی که تا آن زمان با آمریکا به توافق برسد؟ والا ۳ نوامبر احتمالاً «نقطه تغییر محاسبه» ترامپ خواهد بود؛ یعنی به نقطهای برسد که هزینه سیاسی عدم توافق را بیشتر از جنگ ارزیابی کند. آنگاه اسرائیل را وارد کارزار خواهد کرد.
ترامپ قصد دارد مسئله ایران را در دولت خود حل کند. با این وصف، هرچه ترامپ به انتخابات نزدیکتر میشود، انگیزه او برای پایان دادن به جنگ بیشتر میشود. اما انگیزه تهران هم برای صبر کردن و حفظ مقاومت خود تا ۳ نوامبر بالا میرود؛ زیرا این امکان وجود دارد که چارچوبی برای یک معامله قابل قبول فراهم سازد؛ بهطور مثال، با انعطاف در سیاست خارجی مرتبط با تنگه هرمز، بازرسیها و رفتار هستهای بهعنوان یک سیاست تعاملی، نه سازش. در این صورت، کانالهای میانجیگری هند، پاکستان، عمان، قطر، ترکیه یا حتی اروپا فعال خواهند شد که یک فعالیت دیپلماتیک معمولی نخواهد بود.
البته این فقط یک فرض است، اما اگر ترامپ در ۳ نوامبر به نقطه تغییر محاسبه برسد و دست به حمله نظامی بزند، تا کجا پیش خواهد رفت؟ اینجاست که مسئله ظرفیت تحمل جمهوری اسلامی اهمیت پیدا میکند. این ظرفیت تنها به تواناییهای مقاومت در میدان جنگ محدود نمیشود، بلکه پشتوانه عملیات میدانی باید در هماهنگی با مدیریت مدبرانه بحران اقتصادی، کاهش نارساییها و بالا بردن انگیزهها و میزان رضایت مردمی، در یک راستا قرار گیرد.
جمهوری اسلامی قبل از وقوع جنگ هم با ناترازیهای اقتصادی و اجتماعی و نارضایتی روبهرو بود که متأسفانه به سبب تحریمهای بینالمللی و هزینه جنگ شدت یافته است. شاخصهای اقتصادی در موقعیت نامطلوبی قرار دارند که شاید با توجه به شرایط جنگی، از اعلام آنها تا حدودی خودداری شود. ضمن اینکه شاخصها توسط کارشناسان مورد ارزیابی قرار میگیرند، نه مردم.
آنچه افکار عمومی جامعه را نسبت به شرایط اقتصادی شکل میدهد، گرانی و بالا رفتن نرخ دلار است که قابل کتمان نیست. نرخ دلار معیار ارزیابی مردم در خصوص وضعیت اقتصادی و زندگی روزمره آنهاست. تحدید و تحریم اقتصاد و توقف حدود ۸۰ درصد ظرفیت تجارت خارجی در افزایش دلار تأثیر داشته، اما رشد جهشوار کنونی بیش از آنکه ناشی از تحولات جنگ باشد، متأثر از سیاستهای ناکارآمد تورمی دولت و بانک مرکزی است.
تورم و سپس کاهش ارزش پول ملی، ارزش دلار را بیش از پیش بالا میبرد و بازخورد آن روی سطح عمومی قیمتها این دور معیوب را ادامه میدهد. به نظر میرسد دشمن شماره یک جمهوری اسلامی، تورمی است که خود در دامانش میپروراند.